منوچهر خان حكيم

71

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

ليس « 1 » حرامزاده در تدبير خلاصى خود كوشيده ، گره كمند را به همراه دندان گشوده ، به دررفت . اما اسكندر ديد كه كمند سست شده است ، او بر عقب كوه ديد كه ليس « 2 » مانند باد مىرود . هى بر مركب زده چند ميدان اسب بر عقب او دويد ، كه به ليس « 3 » نرسيد . ليس چون ديد كه آمدن اسكندر ممكن نيست ، رو بر عقب كرده گفت : اى اسكندر ! بانوى الگهء ختا را كشتى ، اكنون خواهى كه صاحب بنه « 4 » شوى ؛ رفتم كه تا آمدن شما لشكر تركان را برداشته ، تاخت به اردوى تو برم . اين بگفت و بدررفت . اما اسكندر چون ديد كه رسيدن او به ليس « 5 » ممكن نيست ، سر مركب را برگردانيده متوجّه اردو شد . چون رسيد ديد كه هنوز يك ذرع برف مانده است . اهل اردو را ديد كه از برودت هوا هلاك شده‌اند و يك يك را گرفته از خيمه بيرون مىكشند . بعضى در زير كوه و بعضى در زير سنگ‌ها آسايشى گرفته‌اند ؛ كه از مشاهدهء آن حال عالم در نظرش تيره شد و انگشت تأسف به دندان گزيدن گرفت . اما ليس « 6 » همه‌جا مىرفت تا داخل بارگاه سبكتكين شد و گفت : شهريارا ! بدان و آگاه باش كه اسكندرپى به سر رعد جادو آورده ، او را با شاگردش به قتل آورده است و كس فرستاده است كه سالارانش بيايند . هرگاه قبل از آمدن ايشان در اردوى شما تاخت ، به اردوى او برويد ، خوب ؛ و الّا اگر بار ديگر اسكندر صاحب بنه شود ، ديگر كسى بر او دست نمىيابد . طهماسب در آن وقت به مجلس نشسته بود ، گفت : اى سبكتكين ! مگر تو ساحرى را به يده كردن فرستاده بودى ؟ گفت : آرى . گفت : عبث كردى ، كه به نامردى اسكندر را درهم شكستى . چون ما آمديم ، اوّل بايست كه كار او را به من بسپاريد ؛ هرگاه ما به قوّت بازو او را از پيش برنداريم ، آنگاه دست به هوادارى ساحران زنى . والى تركان گفت : اى دلاور ! حالا اين تقصير واقع شده است و وقت سخن گفتن نيست ، برخيز تا تاخت به اردوى اسكندر بريم . طهماسب گفت : وقتى تاخت به اردوى اسكندر بريم كه

--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . كذا . ( 3 ) . كذا . ( 4 ) . بنه : اسباب و رخت و متاع ، لوازم لشكرى . ( 5 ) . كذا . ( 6 ) . كذا .